« "من مرغ لاهوتي بدم ديدي كه ناسوتي شدم
دامش نديدم ناگه در وي گرفتار آمدم"
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ضلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحري و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل
چه عجب مستحق بودم و اينها زكاتم دادند
امشب كتاب جالبي را از مجموعه كتب مكشفات و عجايبات مي خواندم و اين پارچه شعر برايم جالب بود براي شما هم نوشتم تا از آن فيض ببريد.
بدرود"عزتي"
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان ۱۳۸۸ ساعت 14:29 توسط C.ezatti
|